السيد الخميني
61
ديوان امام ( فارسى )
هواىِ وصال در پيچوتاب گيسوى دلبر ترانه است * دلبردهء فدايى هر شاخ شانه است جان در هواى ديدن رخسار ماه توست * در مسجد و كنيسه نشستن بهانه است در صيد عارفان و ز هستى رميدگان * زلفت چو دام و خال لبت همچو دانه است اندر وصال روى تو اى شمس تابناك * اشكم چو سيل جانب دريا روانه است در كوى دوست فصل جوانى به سر رسيد * بايد چه كرد اين همه جور زمانه است امواج حُسن دوست چو درياى بىكران * اين مستِ تشنهكامْ غمش در كرانه است ميخانه در هواى وصالش طربكُنان * مُطرب به رقص و شادى و چنگ و چَغانه است